تبليغاتX
روزنوشت يك دبير خبر - طرح میادین و نفرت های انباشته در صندوق رای

روزنوشت يك دبير خبر

برداشت های محمدحسن مصلي‌نژاد از ارتباطات ، اقتصاد و گاهي سياست

 

تجریش، دستی را می کشم و می ایستم در سرازیری یک خیابان فرعی .  بعد ازخط تاکسی ها . می روم  و برمی گردم . ماشین نیست .  نگاه خسته ام سر می خورد  روی جرثقیل ها. یک  لشکرند . هیچ  کدام گردن  نمی گیرند . می پرم اداره راهنمایی و رانندگی . تا توضیح می خواهم، سگرمه شان در هم می رود . می گویند لابد در حریم بوده ای  و دیگر میدان به گفت و گو نمی دهند .  بقیه ، حرف های بی ربط  است که : ما در آفتاب می ایستیم . ما دود کثیف می خوریم . ما هم  از همین مردمیم . ما هم شهید داده ایم . مآ.... مآ.... مآ....  

بحث بالا می گیرد و من رسما اخراج می شوم . حواله ام می دهند به سروان "  ش " در میدان قدس . یک نفس می دویم تا میدان . با زن و بچه . وسط خیابان، بازویم کشیده می شود . کفش همسرم نیست . جا مانده است آن جلو . می خندیم به این مضحکه تلخ و لنگه کفش را می قاپیم و هراس زده از ویراژ ماشین ها می گریزیم . 

سروان " ش" از راه  می رسد . بی خبر است . توقیف، دستور او نیست . این یعنی قبلی ها دروغ گفته اند . می نشینیم تاکسی تا سه راه اقدسیه . پارکینگ نیاوران به لانه مورچه می ماند . جرثقیل ها دم به دم ماشین خلق الله را می کشند و می آورند.  بوی گند لنت ، فضا را برداشته است . دود از چرخ های ماشین من هم بلند است. روغن از چرخ های عقب  بیرون زده و سینی ماشین، زیر زنجیر مچاله شده است .  

خورشید دارد می نشیند. نگهبان پارکینگ، مشهدی است. از روستایی در بجنورد آمده و زود گرم می گیرد . قبله را می پرسیم و تا نماز می خوانیم ، سفره دل پهن می کند .  300 تومان درآمد دارد . با سهمی بزرگ از تورم و البته نفرین شبانه روزی مردم .  دل نگران و ناامید  است . سر به تاسف می جنباند که  دیگر رای او احمدی نژاد نخواهد بود.  کاری از من ساخته نیست . نه برای این نه برای آن ! دلداری اش می دهم و او را در خلوت اش رها می کنم .  

ساعت کم کم می رود به حوالی 8 شب . قبض ویژه خودروهای متوقفی را به اصرار گرفته ایم و افتاده ایم به تکاپو . کار به ستاد ترخیص بکشد، یک دور تسبیح مدرک می خواهند . دوری راه هم تن را می لرزاند: خیابان آزادی،  زنجان شمالی،  پشت کلانتری 118 ستارخان . تلفن را به اکراه برمی دارم و دوست خبرنگاری را واسطه می کنم . خرش می رود . کمتر از 10 دقیقه بعد ، سرهنگ " پ"  تلفنی به رئیس پارکینگ سفارش می کند و خلاص . 

 35 هزار تومان می سلفم . 20 هزار تومان برای جرثقیل . 2000 تومان بابت پارکینگ و 13 هزار تومان برگ جریمه . روی  برگه خورده است : طرح میادین.  از در که بیرون می آیم  ، نگهبان ساده خراسانی با طعنه های " نور چشمی ، نورچشمی"  بدرقه ام می کند.  

پی نوشت : قانون ندارید ، جریمه چرا می کنید . جریمه می کنید ، ماشین را چرا می برید . ماشین را می برید ، تخریب چرا می کنید . تخریب می کنید توهین چرا می کنید . توهین می کنید ، حاشا چرا می کنید ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/30ساعت 10:52  توسط محمدحسن مصلی نژاد  |