
باران است و بهار. رگبار جا به ریزبارمی دهد و ریزبار به نسیم اردیبهشت تا می رسیم به مصلی . خورشید ایستاده است در میان شرق و غرب و نور باران شسته اش را می پاشد بر زمین . یک روز مانده تا اختتامیه و این ، دفعه چهارمی است که هوای کتاب می کشاندم به نمایشگاه . نگاهم می دود به انتهای غرفه ققنوس. صندلی گذاشته اند و مرد بر آن تکیه داده .بهمن فرزانه است . با موهای سفید و کت و شلوار روشن و سیگار بر گوشه لب . خریدارها ، کتاب می برند برای امضا ." چشمهاي سيمونه" ، " دفترچه ممنوع" و " عذاب وجدان" . چهل و اندی سال است که ساکن ایتالیاست وحالا آمده به دیدار از نمايشگاه بیست و یکم . کتاب خریدن از یادم می رود . ناخودآگاه راه می کشم به داخل غرفه و تا نگاه می کنم می بینم دل سپرده ام به لذت یک گفت و گو :
نمایشگاه چگونه بود ؟
عالی . عالی ...
هنوز از ما ایرانی های کم خوان ناامید نشدید ؟ همین چند روز پیش در خبرها آمده بود هر ایرانی دو دقیقه در شبانه روز یا کمی بیشتر برای کتاب می گذارد . گویا آن هم به ساعت نمی رسد .
من قبول ندارم این حرف ها را . چه کسی رفته آمار گرفته . کتاب های جدید ، خوب فروخته اند. ببین این جمعیت را . ببین مردم چه جنب و جوشی دارند . نگاه ها خریدارانه است . همین رفت و آمد و خریدن ها امیدواری نمی آورد ؟ همین که من راحت با یک جوان ایرانی درباره کتاب هایم حرف می زنم کافی نیست ؟ در اروپا این اتفاق یا نمی افتد یا اگر بیفتد به این آسانی نمی افتد .
تصور نمی کنید که این اتفاق مقطعی و موسمی باشد یا متاثر از فضای نمایشگاه ؟ کتابخوان های حرفه ای محدود و مشخص اند. برای مردم عادی ، شاید سال بیاید و برود و سراغی هم از کتاب نگیرند . نمایشگاه تا نمایشگاه کتاب هایی می خرند و مثل باری که بر آنها تحمیل کرده اند می کشند و آخر هم می گذارند سینه دیوار یا قفسه و ...
نه . نه . کتاب خواندن دارد همه جایی می شود . الان خواهر زاده من روی سطر سطر کتاب ها حرف دارد با من . دزفول که می روم دوستان و آشنایان با حرارت ازکتاب حرف می زنند. معلوم است که کتاب راه خود را به خانه ها پیدا کرده است.
همین اروپا ، همین ایتالیا که شما 50 سال است ساکنش هستید ، کتاب هست که در عرض یک ماه به چاپ چهاردهم رسیده اما اینجا بعد از دو سال به چاپ دوم هم نمی رسد...
کتاب را باید پچ پچه کرد . تبلیغ یعنی این. گمان نکنم هیچ تبلیغی موثرتر از این باشد که دوستی به دوستی از کتابی که خوانده بگوید .کتاب را باید منتقدان حرفه ای بخوانند و برآن یاداشت های متعدد بنویسند . یک نوشته کافی نیست . یک کتاب یا ترجمه ، زمانی شناخته می شود که دیدگاه های مختلف را با هم برخورد دهد .
شما با ترجمه "صد سال تنهایی" مارکز ، ادبیات امریکای لاتین را به فضای ادبی ایران آودید اما بعد ، مدتی دست از کار کشیدید .
برای " صد سال تنهایی"از خواب و خوراك افتادم . هفت ماه مداوم کار کردم . گاهی یک کتاب خوب چنان شهرتی برای مترجم دست و پا می کند و توقع آدم را از خودش بالا می برد که انتخاب هر كتاب ديگري مشكل می شود.
چه شد به سراغ "عشق در زمان وبا " رفتید ؟
"عشق در زمان وبا" را حتی بیشتر از صد سال تنهایی دوست دارم.شاید به این خاطرکه رئالیست است ؛ روان تر است و پرسوناژهایش کمتر. البته این تعبیر نشود که عاشق صد سال نیستم .
گویا ترجمه های دیگری هم از این کتاب به بازار آمده بود.
"عشق در زمان وبا" را کسانی از نسخه انگلیسی ترجمه کرده بودند . من دیده بودم که نسخه انگلیسی آن پر از غلط های فاحش است . خوب ، ترجمه فارسی آن هم از روی همین نسخه بود . من این کتاب را از زبان ایتالیایی و با مطابقت با اصل کتاب که اسپانیولی است ترجمه کردم .
از باید ها و نباید های ترجمه بگویید .
ترجمه به هر حال کار مشکلی است. نباید لغات مغلق و نامفهوم به کار گرفت . بايد روان ترجمه کرد تا خواننده آسان بخواند. فاکتورها که رعايت نشود، کار برای خواننده مشکل می شود . هنوز من از همان کلمات سابق وهمیشگی استفاده می کنم بی آنکه خودم یا خواننده را به زحمت بیندازم. بسیاری از واژه گزینی های جدید را من قبول ندارم .
شده تا حالا از عهده ترجمه اي برنیاييد یا استارت آن را بزنید و به هر دلیل دیگری نیمه کاره رها کنید ؟
مترجم قبل از هر چيز بايد عاشق کتاب باشد وگرنه آن را سرسري ترجمه مي كند. به ندرت پيش مي آيد كه يك نويسنده همه كارهايش خوب باشد .گاهی آغاز و پایان یک کتاب بسیار عالی است اما مثلا وسط های کتاب ، نویسنده به بیراهه رفته یا موضوع را گم کرده است . و كتاب هم که خوب نباشد ، دیگر از دست مترجم كاري ساخته نيست . گاهی اما ترجمه كتاب حتی از اصل كتاب بهتر در می آید. "عذاب وجدان" از اين كتاب هاست. دیوانه می کند آدم را ...