
گل فروش با صورت چین خورده و موهای پریشان ، گوشه ای کز می کند و سواره ها را اندیشناک از نظر می گذراند . پیرزنی است سبزه به رنگ جنوب .جماعت راننده کلافه از راه بندان ، دود سیگار خود را روانه هوا می کنند و پیرزن گم می شود در پک سیگارها و دود سیاه اتوبوس های پایتخت .
- با این سن و سال چه می کند در خیابان ؟ : همسرم می پرسد .
- از خانه سالمندان که بهتر است ؛ حداقل به درد افسردگی نمی میرد : من جواب می دهم !
....................................................................................................................
گل فروش ، روح رنجورش تمام سال می لرزد . چه آن شب که برف می بارد و اشک هم که می ریزی از سرما یخ می زند، چه آن روز که تندباد خاک کف خیابان را جارو می کند در چشمان کم سوی او و چه امروز که دیگر تک سرما شکسته است و شهر آغوش بر بهار گشوده . چراغ که قرمز می شود تن لاغرش به کندی بین ماشین ها جابه جا می شود ، تا دسته گلی بدرقه راهشان کند و اسکناسی روانه جیب خود . جماعتی که مثل ریگ پول خرج می کنند زل زل نگاه اش می کنند اما به سکه ای سیاه هم میهمان اش نمی کنند . بعضی حتی شیشه را پایین نمی دهند . التماس بی فایده است .
....................................................................................................................
چراغ را که می خواهم رد کنم ، لحظه ای در من خیره می شود و با کناره های انگشتان اش پیشانی بلند خود را که کاکلی از موهای سفید چون برف بر آن نشسته، می خاراند . دیدگان اش با آن نگاه شگرف نگران است که مبادا بی دسته گل به خانه بروی . و من غمگین و در خود فرو رفته از گوشه چشم فقط او را می پایم .
....................................................................................................................
ساعتی بعد کنار اتوبان غوغاست . اتوبوس شرکت واحد، بی سرنشین رها شده است . جای همیشگی پیرزن، کنار دوربرگردان خالی است . آن طرف تر روی زمین ، ملحفه سفیدی است که چهره ای را پوشانده . شاخه گلی روی آسفالت سرد خیابان رها شده است . بوی نرگس با بوی خون در آمیخته است . تابلوی روز شمار روی عدد 600 ایستاده است .
....................................................................................................................
پیرزن رفت بی آنکه در آخرین کوشش خود برای پول کردن گل های نرگس کامی بیابد . گل فروش از توسعه ، سهمی جز مرگ نبرد . رفت و از نقش خود در این جهان جز غصه ای دردناک در من نگذاشت . شلاق پشیمانی می کشم در جان و گوشه اتوبان پشت فرمان سر به گریه می گذارم ؛ شاخه گل آخر را چرا من نخریدم ؟
....................................................................................................................
آن سوی میدان، نگاهم تلاقی چشم هایی می شود که شفافیت کهربا را دارند . دخترکی گل فروش ایستاده است به انتظار، با موهای سیاه قشنگ که وقتی بافته ها را باز می کند گیس بلندش جعد می خورد و پایین می افتد . و من باز نگاه پیرزن در خاطرم می نشیند و اتوبوس های پایتخت را که گاز می دهند و سیاهی می پاشند به هوا تا خاطره او را محو کنند . و 600 روز دیگر را می بینم که تهران ، تونل هوشمند چهار کیلومتری دارد . تونل توحيد. درازتر از تونل رسالت . حد فاصل باقرخان در بزرگراه چمران تا بعد از آذربايجان در بزرگراه نواب . با 150 میلیارد تومان هزینه ؛ به اضافه مرگ گل فروش .