باد ، ابرها را می دواند . از پارگی ابرها آسمان دیده می شود . آبی آبی است . آفتاب بهار حرارت ملایمی می پراکند. زمین شاد است و عطر شیرین علف ها و پونه های کوهی در هواست .
جاده ، تند و تند پیچ می خورد . رادیو روشن است. لحن مجری زنگ شکایت و اعتراض دارد. اصرار پشت اصرار که سفره هفت سین را باید چید و تخلف از این رسم شگون ندارد.
فاطمه، دختر گندمگون یاسوجی کنار جاده به انتظار ایستاده است. 10 ساله می زند. کنگرهای خاردار را بالاي دست های کوچک و قاچ قاچ شده اش گرفته است و نجیبانه خریدار می جوید . برادر کوچکترش را هم به او سپرده اند. هر خط و خال و نشانه ای که در چهره این یکی است بر گونه آن دیگری هم جا خوش کرده است. عجیب شبیه هم اند. هر دو زیبا و آفتاب خورده. روزها که بگذرد و نوروز بازگردد ، ميثم هم براي خودش مردي مي شود. مرد کار.

اینجا - حوالی روستای خمینی آباد - اثری حتی کوچک هم از آنچه در دایره توجه ما شهر نشینان و پایتخت نشینان است ، نیست . زنان و دختران روستا حتی در دقایق تحویل سال مجبورند به کوه بزنند و زمین بکاوند و ما در غم سفره هفت سین و رنگ های آن حنجره می درانیم .
جاده ، پیچ می خورد . مسجد امام روستای "گل زرد" سخت غریب افتاده است . بالای محراب ، گنجشکی لانه کرده است . فرش ها سال هاست که انگار رنگ آب ندیده اند و خاک از آنها بلند است . شیرهاي آب بی شیلنگ مانده است. شیشه پنجره ها را با گچ در قاب آن گیر داده اند . باد لحظه ای آرام نمی گیرد . اینجا - در سرزمین رودها و چشمه ها- سه بار آب قطع می شود تا وضو می سازیم .

اينجا آسمان آبي آبي است . شفاف شفاف . به شفافيت نگاه ميثم و فاطمه . آنچه می توان به آن دل خوش داشت ، همان است که گذران زندگی همه روستا از آن است . یعنی کوه و جنگل و رود. جاده ، باز پیچ می خورد . جنگل که به آخر می رسد دره ای سرسبز آغوش می گشاید وباز کوه و باز رود. چنین است که من چهره این دیار را با مردمان تهی دست اما نجيب و بي توقع اش بسيار دوست می دارم . بیشتر از تمام پایتخت .
( عکس ها : یاسوج - بهار ۱۳۸۸ )


