صبح که از راه می رسد آب درجویبارها میان درختان زمزمه می کند و پیش می رود تا باغ از صدای گنجشک ها انباشته شود. ظهر که آستین به وضو بالا می زند ، تازه می بینی که سفیدی شیرفام بازوان اش با چهره آفتاب سوخته اش چه قدر تضاد دارد . مجوز اقامت ندارد ، اما تسلیم است و کاری ؛ دفترچه حساب پس اندازش را به نام صاحب باغ افتتاح کرده است . خیری که به باغداران و کشاورزان می رساند ، کارگران ایرانی نمی رسانند. نمی توانند پا به پای او کار کنند . این ها را باغدار جنوبی در وصف سلیم - کارگر افغان- می گوید.
پاییز که بیاید ، باغ های جنوب رونق می گیرد . فصل برداشت خرما و مرکبات است و کار کشیدن از کارگران سخت جان افغان اقتصادی تر . حالا هنوز پاییز نرسیده ، افغان ها سه سه ، چهار چهار ، منزل به منزل خود را می سپارند به تقدیر . شب که می شود، کامیون ها دزدانه می زنند به جاده و صدای مرگ بالا می گیرد . پدری نه ، فرزندی نه ، خانواده ای نه ، قومی است که رو به فنا می رود.

از زاهدان تا شیراز 1300 کیلومتر است . زمینی، شاید 20 ساعتی راه باشد . پاسگاه های زیادی را باید رد کنی تا به مقصد برسی . 120 افغان عقب کامیون 10 چرخ چپانده می شوند. از سيستان و بلوچستان عبورشان می دهند ، به کرمان می رسانند و تا فارس هم می گذارند بیایند بی آنکه متوقف و شناسایی شوند . کامیون به شیراز نرسیده واژگون می شود. راننده خواب آلود ۳۰ نفر را به کام مرگ کشیده و سه برابر این تعداد را زخمی وناکار کرده است. نیروی انتظامی که باید پاسخگو باشد، در مصاحبه با رسانه ها تعلل می کند و بعد که خبر از رادیو پخش می شود آن را مغرضانه و فعل خبرنگار مرکز فارس را انتقام جویی می خواند. دلالان مرگ، هرمسافر را در این غربت و آوارگی 500 هزار تومان تیغ زده اند ومسوولان انتظامی در نشست های خبری خود هنوز دنبال فرا فکنی اند و این جماعت بی پناه افغان ، باز تسلیم. کسی هست اما که نداند این تسلیم، جز به جبر شکم های خالی است ؟
واکنش ها به پخش این خبر را اینجا بخوانید .




