
خبر انفجار کانون فرهنگي ره پويان وصال شيراز را نخستين بارخبرگزاري فارس ساعت 22 وچهارده دقيقه ديشب منتشرکرد. اين خبرگزاري در همان خبر اولیه که البته حدود یک ساعت بعد از وقوع انفجار تنظیم و ارسال شده بود ، از کشته و زخمي شدن حدود 30 نفر خبر داد .
22 دقيقه بعد از خبرگزاري فارس ، واحد مرکزي خبر در خبري سه سطري از شهادت و مجروحيت تعدادي از هموطنان شيرازي خبر داد، بي آنکه به آمار آن اشاره اي کند . خبرگزاری ها و شبکه های خبری خارجی اما با استفاده از ضعف منابع خبری داخلی و انعکاس کمرنگ آن در رسانه ملی ، خبر را با آب و تاب تمام پوشش دادند.
واحد مرکزی خبر در اصلاحيه اي که ساعت 22 و پنجاه و دو دقيقه روي خروجي فرستاد ، واژه "شهدا " را به "جان باختگان" تبديل کرد . ساعت 23 و شش دقيقه ، خبر به ويژه ها فرستاده و علت انفجار ، بمب گذاري اعلام می شود . با هفت کشته و 66 زخمي .
صبح که مي شود تلويزيون خبر انفجار را کوتاه در ساعت 8 با تصويري که آمبولانس ها در حال خارج کردن مجروحان اند ، پوشش مي دهد و البته هرگونه بمب گذاري را رد مي کند . 12 ساعت بعد از حادثه یعنی ساعت ۹ صبح ، شبکه اول سیما آخرين آمار انفجار کانون فرهنگي ره پويان وصال را به نقل از فرماندار شيراز 10 كشته و 156 مجروح اعلام مي کند. رادیو هم همین خبر را کوتاه می پردازد . منبع خبر فقط باید واحد مرکزی خبر باشد و چنین هم می شود .
انفجار شیراز، تروریستی باشد یا ناشی از ترکیدن ترقه دست ساز یا نارنجک صوتي یا کپسول گاز و ديگ بخار يا حتي از بقاياي مهماتي که از نمايشگاه ادوات نظامي در کانون فرهنگي مانده است ، نتیجه یکی است . انفجار در ذات خود ویرانگر است . گاه زخمي مي کند و گاه می کشد . علت هرچه باشد لابد مسوولان امر به افکار عمومی پاسخ خواهند داد . درباره نحوه پوشش خبری واحد مرکزي خبرهم من در موضع داوري نمی نشینم که امروز خود داورند و در جایگاه مدعی !
واکنش و قضاوت واحدي ها از نحوه پوشش اين خبر داخلي در چند خبرگزاري خارجي را شما ببينيد و نظر دهيد :
در حالي که انتظار مي رفت شبکه تلويزيوني فرانس 24 ، انفجار شب گذشته در ايران را بطورکامل پوشش خبري دهد، اما اين شبکه به پخش يک خبر کوتاه آن هم در لابه لاي خبرهاي خود بسنده کرد.
......................
شبکه تلويزيوني يورونيوز همچون ديگر شبکه فرانسوي زبان تنها به ارائه يک خبرکوتاه درباره انفجار شب گذشته در مسجدي در شيراز بسنده کرد و مي توان گفت بر سر اين موضوع مانور زيادي نداد.
.....................
الجزيره انگليسي با اعلام خبر نياز بيمارستان هاي شيراز به خون ببرای کمک به مداواي مجروحان حادثه و مرتبط بودن اين انفجار با انگيزه هاي فرقه اي تلاش کرد به بعد منفي خبر انفجار در شيراز دامن بزند.
.....................
شبکه تلويزيوني فاکس نيوز ديرتر از شبکه هاي اسکاي نيوز ، بي بي سي و سي ان ان خبر انفجار در شيراز را بازتاب داد .
زمان، زمان شادخواری نیست . " بطری های خنک شامپانی هل خورده اند در ردیف های عقب یخچال " . حاضرانی که در کمیته ویژه سنا نشسته و گوش تیز کرده اند به استماع آخرین گزارش عراق ، معنای این گفته ژنرال را خوب درک می کنند . کسی شک ندارد که پترائوس فرمانده نيروهاي امريکايي در عراق با این تعبیر می خواهد بگوید که اکنون پیروزی در دسترس نیست و تا رسیدن به هدف و سردادن فریاد مستانه فتح ، گام های زیادی فاصله است . روح کلی گزارش اما حکایت از آن دارد که اوضاع امنیتی عراق بهتر شده است .
یک مرد با سردادن شعار " سربازان را به خانه برگردانید " ، نشست سنا را متشنج می کند. ژنرال پترائوس كه مدال ها ودرجه های نظامی آویخته بر یونیفرم ، تمام سینه اش را پوشانده لیوان آب خنک را سر می کشد . رئیس جلسه مدام با چکش بر میز می کوبد تا نظم را در دست گیرد . ماموران امنیتی ، معترض را به خارج از سالن هدایت می کنند، ولی فریادهای مکرر او حاضران را هم با خود همراه می کند ؛ مستمعینی که با کف های ممتد و تکان دادن تابلو از این مرد حمایت می کنند . روی این تابلوها نوشته است : " جنگ را متوقف کنید."
آن طرف تر پشت اتاق 106 ساختمان سنا ، سیاه جامگانی از گروه ضد جنگ code pink تجمع کرده اند که با آرایشی شبیه ارواح ، نگاه ها را به خود می کشند . برخی ، دستان خود را آغشته به رنگ کرده و به نشانه جنگ خونین بالا برده اند . زنان سرود آتش بس می خوانند . نظامیان از عراق برگشته ، مهر سکوت بر لب گرفته و پرچم در دست نشسته اند.
هفت ماه از گزارش پیشین پترائوس فرمانده نيروهاي امريکايي و رايان کراکر سفير امريكا به کنگره درباره اوضاع عراق مي گذرد. عراق در اين فاصله فراز و نشيب های امنيتي فراوانی از سر گذرانده است. آمارها می گویند زندگی بيش از يک ميليون عراقي در پنج سال گذشته به نفع مرگ قربانی شده است . صليب سرخ جهاني در گزارشي که به تازگی منتشر کرد وضع انساني و بهداشتي عراق را اسفبار خواند و اعلام کرد : در پنج سال گذشته 2200 پزشک و پرستار هم کشته شده و دست کم 20 هزار پزشک دیگر ترک بلاد کرده اند .
ژنرال 55 ساله امریکایی که تاكتيكهاي ضد شورشياش پیش از این به او شهرت جهاني داده می گوید : " چالش های بزرگ جنگ از گزارش قبلی تا امروز پابرجاست و اوضاع امنیتی ، آن چنان که باید رضايت بخش نيست " . پترائوس در گزارش تازه خود ، هم خبر از بهبود نسبی اوضاع امنيتي در عراق می دهد و هم پيشرفت هاي امنيتي را حتی با حضور 160 هزار نيروی امریکایی شکننده توصیف می کند . اشغال عراق تا امروز حدود چهار هزار کشته و ۳۰ هزار زخمی روی دست امریکایی ها گذاشته است . " دور نیست که اوضاع به حال اول بر گردد. "
لحني كه دوروز پیش ژنرال پترائوس فرمانده و رايان كراكر سفير براي تشريح نقش ايران در عراق هم به كار گرفتند، تند بود. این هر دو مقام یک بار دیگر بر این گمانه امریکایی پای فشردند که ايران با حمایت از برخي گروه هاي خاص به شکلي زيانبار به خشونت ها در عراق دامن زده است.
امريکایی ها مي توانند ادعا کنند با برقراری امنیت در عراق پیروزی را در آغوش گرفته اند . اين همان نکته ای است که نو محافظه کاران حاکم در آخرين ماه های حکومت بیش از پیش به آن نياز دارند. با این حال گزارش جدید پترائوس و کراکر نشان داد افزایش نیرو و تقویت رویكرد نظامی گری بیش از آنکه امنیت را در عراق مستقر کند ، كشتار وآوارگی وسیع مردم بی گناه و تخریب زیرساخت ها و مناطق مسكونی را به این کشور همسایه ایران آورده است . فرافکنی هم کاری از پیش نخواهد برد و کام امریکایی ها را از فتح بزرگ شیرین نخواهد کرد . محافظه کاران امريکايي چند ماه مانده به انتخابات ریاست جمهوری امریکا همچنان براي تداوم قدرت احتياج به ماجراجويي دارند . اتهامات تازه به ایران درباره دخالت در عراق از همین نقطه است که جان می گیرد .
گل فروش با صورت چین خورده و موهای پریشان ، گوشه ای کز می کند و سواره ها را اندیشناک از نظر می گذراند . پیرزنی است سبزه به رنگ جنوب .جماعت راننده کلافه از راه بندان ، دود سیگار خود را روانه هوا می کنند و پیرزن گم می شود در پک سیگارها و دود سیاه اتوبوس های پایتخت .
- با این سن و سال چه می کند در خیابان ؟ : همسرم می پرسد .
- از خانه سالمندان که بهتر است ؛ حداقل به درد افسردگی نمی میرد : من جواب می دهم !
....................................................................................................................
گل فروش ، روح رنجورش تمام سال می لرزد . چه آن شب که برف می بارد و اشک هم که می ریزی از سرما یخ می زند، چه آن روز که تندباد خاک کف خیابان را جارو می کند در چشمان کم سوی او و چه امروز که دیگر تک سرما شکسته است و شهر آغوش بر بهار گشوده . چراغ که قرمز می شود تن لاغرش به کندی بین ماشین ها جابه جا می شود ، تا دسته گلی بدرقه راهشان کند و اسکناسی روانه جیب خود . جماعتی که مثل ریگ پول خرج می کنند زل زل نگاه اش می کنند اما به سکه ای سیاه هم میهمان اش نمی کنند . بعضی حتی شیشه را پایین نمی دهند . التماس بی فایده است .
....................................................................................................................
چراغ را که می خواهم رد کنم ، لحظه ای در من خیره می شود و با کناره های انگشتان اش پیشانی بلند خود را که کاکلی از موهای سفید چون برف بر آن نشسته، می خاراند . دیدگان اش با آن نگاه شگرف نگران است که مبادا بی دسته گل به خانه بروی . و من غمگین و در خود فرو رفته از گوشه چشم فقط او را می پایم .
....................................................................................................................
ساعتی بعد کنار اتوبان غوغاست . اتوبوس شرکت واحد، بی سرنشین رها شده است . جای همیشگی پیرزن، کنار دوربرگردان خالی است . آن طرف تر روی زمین ، ملحفه سفیدی است که چهره ای را پوشانده . شاخه گلی روی آسفالت سرد خیابان رها شده است . بوی نرگس با بوی خون در آمیخته است . تابلوی روز شمار روی عدد 600 ایستاده است .
....................................................................................................................
پیرزن رفت بی آنکه در آخرین کوشش خود برای پول کردن گل های نرگس کامی بیابد . گل فروش از توسعه ، سهمی جز مرگ نبرد . رفت و از نقش خود در این جهان جز غصه ای دردناک در من نگذاشت . شلاق پشیمانی می کشم در جان و گوشه اتوبان پشت فرمان سر به گریه می گذارم ؛ شاخه گل آخر را چرا من نخریدم ؟
....................................................................................................................
آن سوی میدان، نگاهم تلاقی چشم هایی می شود که شفافیت کهربا را دارند . دخترکی گل فروش ایستاده است به انتظار، با موهای سیاه قشنگ که وقتی بافته ها را باز می کند گیس بلندش جعد می خورد و پایین می افتد . و من باز نگاه پیرزن در خاطرم می نشیند و اتوبوس های پایتخت را که گاز می دهند و سیاهی می پاشند به هوا تا خاطره او را محو کنند . و 600 روز دیگر را می بینم که تهران ، تونل هوشمند چهار کیلومتری دارد . تونل توحيد. درازتر از تونل رسالت . حد فاصل باقرخان در بزرگراه چمران تا بعد از آذربايجان در بزرگراه نواب . با 150 میلیارد تومان هزینه ؛ به اضافه مرگ گل فروش .
زمانی درکتاب های خبر نویسی می خواندیم که اگر کسی را سگی گاز گرفت، اتفاق عادی است و نه خبر ، اما برعکس اگر کسی سگی را گاز گرفت خبر شکل گرفته است . پیش از این، تعطیلی گاه به گاه مدارس خبر بود حالا جامعه ایرانی به آنجا رسیده که باز بودن مدارس شده است خبر داغ رسانه ها ؛ آن هم خبری که ارزشی خبری به نام شگفتی با خود یدک می کشد . انگار اصل بر بسته بودن مدارس بوده است و لا غیر .
وارونگی هوا ، برف و یخبندان، قطع گاز و این اواخر انتخابات مجلس بهانه هایی بودند که مدارس را آسان به تعطیلی کشاندند . همین اسفند گذشته علی احمدی وزیر آموزش و پرورش، زمان شمارش آرا با قاطعیت اعلام کرد : مدارسی که حوزه انتخابیه اند به هیچ عنوان تعطیل نخواهند بود، اما گفته او به واقعیت در نیامد . جناب وزیر این بار خود به مدارس می رود تا از نزدیک ، ناکارآمدی مدیریت بخشنامه ای را نظاره کند .
مدیران اجرایی مدت هاست عوض مدیریت فقط دستور می دهند و بخشنامه صادر می کنند و گوش کسی بدهکار نیست . کسی انگیزه ای برای شروع مجدد ندارد . همه می خواهند چند روز را بیشتر در مرخصی بمانند . نگرانی از احتمال بر زمین ماندن اطلاعیه وزارت آموزش و پرورش شاید علت اصلی حضور وزیر در مدارس باشد اما آیا کسی از مدیران و دبیران، حضور آن جناب را جدی خواهد گرفت ؟
آیا غائبان اصلی شناسایی و مجازات می شوند ؟
دانش آموزان تازه از راه رسیده ، آیا رونقی به کلاس های درسی خاموش خواهند بخشید ؟
اصلا آیا جاده های پرترافیک و ورودی های تنگ شهرها رخصت حضور خواهند داد ؟
نشست پشت فرمان . عمامه از سر برداشت و گذاشت کنار. کسی ایستاده بود کنار خیابان . ترمز کرد . جوانک آمد بالا . گیج و منگ زده بود بیرون . زبان به فرمانش نبود . مسیر را گفت و نگفت . نگاهش که افتاد به عمامه سید ، خوف افتاد به دلش . خواست که پیاده شود .
- این وقت شب گم و گور می شوی .
- کاری پیش آمده ، باید پیاده شوم .
- امکان ندارد . تکان نخور از اینجا که نشسته ای.
- غلط کردم حاج آقا، جوانی کردم .
- بنشین . توکاری نکرده ای . نمی دانی چه می گویی .
- بگذار بروم .
- حالت خراب است . باید برسانم ات . تا خود خانه .
.... و رساند
- حاج آقا! من دهنم نجس است ، دستت را نمی گویم ، بگذار لاستیک ماشین ات را ببوسم .
-. ما را دعا کن .
.... و رفت
جوانک خودداری از کف داد و عین کودک به گریه افتاد. به خود که آمد دید چهره راننده ، بیگانه نبود . فهمید چه مرد بزرگی آنجا بوده و دیگر نیست . چند هفته ای گذشت از آن شب . سید رفت زیارت و دیگر برنگشت . ماشین له شده او را از جاده خراسان آوردند. صبح خبر آوردند که جوانکی زار می زند. مثل پدر مرده ها .
اسم ، فامیل ، نام پدر و خلاصه تمام شناسنامه ات را باید خالی می کردی روی تخته سیاه و بعد با زبان پاکش می کردی . تف نباید می کردی تلخی گچ را . ترکه انار سهم هر روز مجید از معلمی بود که نام خانوادگی اش را گذاشته بودند چیزی شبیه مهربانی . مجید دیکته اش ضعیف بود .
ترکه انار را دست خودت می داد تا آب بزنی و برگردی به کلاس . بابت هر غلط یک ترکه . کف دست نه . می خواباند روی نیمکت برای فلک و بعد که تکان سبیل هایش زیاد می شد ، دست عوض می کرد ومی زد ... . نمی نویسم کجا .
مجید خودش بود ویک مادر بزرگ پیر. مادرش را سرطان برده بود. پدرهم سایه ای نشد بر سرش . کویت روی ماشین سنگین کار می کرد . غلط های املایی مجید زیاد شده بود . ترکه و شیلنگ بود که می نشست بر جسم و روح او و ما فقط نگاه می کردیم و بعد برای هم تعریف که دیدی چه صدایی می داد. ضجه مجید را نمی گفتیم . ترکه انار بر شلوار" لی" او منظورمان بود.
دوران ابتدایی من تمام در مدرسه رازی گذشت . نیمکت ردیف اول . چشم سبز در کلاس ما فقط همین یک مجید بود که ردیف آخر می نشست . رازی را راضی نوشت یک بار . ترسید و گریخت از مدرسه . از روی دیوار . نشد کلاس درس را شبیه رویاهای خود کند . مجید دیکته اش ضعیف بود .
پیرزن به ناله و شکایت نوه اش را آورد کلاس . شلوار مجید را کشید پایین . 30 جفت چشم خیره ماند روی تاول های ترکیده . صورت مجید به همان سرخی بود که جای ترکه های انار . فردا کسی او را با چشم های سبزش در مدرسه ما ندید . در مدرسه های دیگر هم . مجید دبستان را تمام نکرد .
کلاس ، بالای گاراژ باربری بود . کسی درونم گفت ترکه ها را بردارم . خالی کردم کمد را . کم نبود . همه را ریختم پایین . به گمانم به تعداد تمام بچه های کلاس کنار گذاشته بود . برای مجید که دیگر نبود بیشتر . چه لذتی بردم از مبصر بودن . قدرت چه چیز خوبی است .
کسی جز من و او کلید نداشت . وقتی آمد نپرسید کار کیست .خودکار را گذاشت لای انگشتانم و فشار و فشار و فشار. گوشم را کشید تا آنجا که می آمد وصدای شکستن که داد، رها کرد و کشیده ای حواله ام کرد. دوستی ام با هم قطاران مجید دو چندان شد . مجید اما دیگر آنجا نبود.
پدرش را موتور زد . معلم ابتدایی مان را می گویم . روبه روی خانه شان . آه که چه قدر خوشحالی کردند بچه های کلاس . زیاد نیامدند برای تسلیت . مجید اما آمد و غصه خورد و خرمای مراسم ختم را گرداند. نفهمیدم چرا . مجید فقط دیکته اش ضعیف بود .
دبستان ما حالا شده مولوی . کسی هم رازی را راضی نمی نویسد .
پ. ن : راستی اول مهر کاش دبستانی ها نخوانند این پست را . معلم ما نام خانوادگی اش را گذاشته بودند چیزی شبیه مهربانی .
آن روزها در شهر کوچک ما جشن تولد رسم نبود. شب چله را بیشتر با سوز سرمایش می شناختیم تا هندوانه ها و شب نشینی هایش . آخرین شب پاییز، خاطرات کودکی ، تمام قد ایستاده است جلوی چشم ام . دست های خشکیده از سرما و خونی که از آن بیرون می زد . بخیه های زود هنگامی که می خورد ترک پیشانی مان و لباس های کوچک شده از تن بزرگترها که می دادند عید بپوشیم . حالا اینجا کسی از ده کوره ای حتی دورتر از شهر ما به پایتخت ، پیامک فرستاده که " پیوند یلدا خانم با حاج قربون مبارک ".
پنج سالگی، در را که به روی پدر باز می کردم می گفت درود بر محمد حسن . سلام که می کردم مرا می گرفت در بغل و می انداخت بالای سقف . بلند می گفت علی مولا . شیطنت ام که از حد می گذشت مادرم شکایت می برد پیش پدر و پدر مرا سفت می گرفت و تا خواب نمی رفتم رها نمی کرد . کار زیاد که خسته اش می کرد سفر می کرد و تا می توانست مرا هم با خود می برد . هوا که به تاریکی می رفت پشت فرمان هم اگر بود ، اذان مغرب را ترک نمی کرد و هنوز مقید است به این عادت . اولین روز از زمستان 81 خودش را رساند اینجا در پایتخت و اذان آشنایی را که 25 سال پیش تر در گوش من خوانده بود به گوش پسرم علی رضا هم خواند .
پسرم قصه کودکی های مرا دوست دارد. کتاب را با بهترین اسباب بازی ها هم عوض نمی کند. شب ها کتاب می آورد دست را ستون چانه اش می کند و گوش می سپارد تا قصه به آخر برسد یا خواب، مرا زودتر از او ببرد. آخرین بار که رفتیم شهرستان، شیلنگ آب گرفته بود درکفش مهمان ها. جوجه اردک زرد را از نوک گرفته بود در هوا تا دست و پا بزند . درمسجد محله وسط نماز جماعت مهرها را جمع کرده بود ومن وقتی گذاشتم اش اتاق ودررا بستم تا مثلا تادیب اش کنم، دیدم با مداد شمعی هایش روی در تا آنجا که دست می رسیده نقاشی کرده است . نقاش ساختمان می گفت صورت غول را چه زیبا کشیده است.
هر سال شب یلدا که وصل می شود به صبح ، خاطره آن روز در خانه کوچکمان جان می گیرد . مسافر نو رسیده ما آفتاب نزده چشم باز کرد و حالا در آستانه پنج سالگی ، باز به سحرخیزی همان روز اول است . با شیرین کاری ها و غش غش خنده هایش دنیای غمزده ما آدم بزرگ ها را به هیچ می گیرد و خستگی ها و دلتنگی های خانواده را از تن می تکاند .
1) آخر این هم شد مصوبه ؟ مگر هر استان چند مدیر باکفایت دارد که در همان محل ماموریت ، هم خدمت کند و هم اقامت . ما که جدی نگرفتیم و خدمت خودمان را می کنیم . از این شهر به آن شهر و از این استان به آن استان . خدا قبول کند . دو سال آزگار است خواب و خوراک نداریم .
2) این آمار هم شده بلای جان ما . روزنامه ها نوشته اند که 17 درصد مدیران ، پروازی اند . برداشته اند هو انداخته اند که مدیران وزارت نفت و نیرو بیشتر از همه در پروازند. ما که از اول نه نفتی بودیم و نه وابسته به وزارت نیرو . با همان ویلاهای استان های شمالی سوخته ایم و ساخته ایم .
3 ) با تدریس مدریس که آخرت آدم آباد نمی شود. باز اگر ساخت مدرسه و دانشگاه و کتابخانه ای بود یک چیزی . مخصوصا جگرمان کباب است برای مناطق محروم . امروز از زابل پیغام فرستادند که بیایید مراسم کلنگ زنی خوابگاه دانشجویان . هماهنگ کردیم با تلویزیون که بیایند و تصویر بگیرند . این قبیل امورات خیریه هرچه تبلیغ شوند بهتر است. الگوسازی است دیگر . هرچه زور داشتیم گذاشتیم پای کلنگ و عرقی ریختیم که بیا و ببین . تازه فارغ شده بودیم که خبردارمان کردند این زمین دو بار دیگر کلنگ خورده . حیف از زحمت . دیگر من باشم که برای این جماعت کار خیر نکنم .
4) از طرف چند شرکت دعوت کرده اند که عضو هیات مدیره شان باشم . گفته اند برای ریاست فدراسیونِِِِِ ابوی اینها هم دنبال آدم می گردند . گویا حزب هم بدون سخنگو مانده . باید دید که میدان برای خدمت به خلق الله کجا فراخ تر است . این احساس مسوولیت گاهی بدجور بر دوش آدم سنگینی می کند .
5 ) می بینید چه برزخی شده ؟ مانده ایم جاهایی را که خودمان نمی رسیم برویم ، بدهیم دست چه کسی . به اخوی سپردم که برود چندجایی را قبول کند . ابوی هم قرار شد علی الحساب ترتیب مشاوره های حقوقی را بدهد . مسوولیت شورا و تفکیک زمین ها هم افتاد گردن پسر عمو. توی این هیر و ویر رادیو هم راه به راه گزارش پخش می کند که مدیران پروازی و چند شغله و آقازاده ها چنگ انداخته اند به بیت المال و ول نمی کنند . عین اختاپوس . کسی از سختی شغل ما چه می فهمد . تازه مگر حقوق همه اینها چه قدر است ؟ وقت می کردم جا داشت کتابی بنویسم اندر مصائب مدیران پروازی . حیف و صد حیف که پرواز محروممان کرد از نعمت سواد . و گرنه این یک قلم شاید از همه شغل های دیگر واجب تر بود برایمان .
عمليات ضربتی که برای بازداشت فروشندگان موادمخدر در پایتخت کلید خورد، دوستی دعوتم کرد به دیدن فیلمی مستند از این عملیات شبانه وخواست که درباره آن نظر دهم . می گفت طرح های ضربتی ازاین دست باهمه محاسنی که می تواند داشته باشد غالبا بی هزینه نیست و لغزشی کوچک کافی است تا به جای سوداگران مرگ ، آنها که خود قربانی اند یک بار دیگر قربانی شوند . آخر هم پرسید که هیچ مجوز شرعی واخلاقی سراغ دارم برای ضرب وجرح متهم یا نه . فیلم را دیدم و این هم واکنش من :
خبر آوار می کند قلب را. چشم روی فیلم خشک می شود و مغز تیر می کشد . مستندی است سفارشی از برخورد قهرآمیز با فراموش شدگانی که از هیاهوی شهر به گوشه ای خلوت گریخته اند تا در درد بی درمان خود بمیرند. آدم هایی که زندگی را یکجا در قماری بی فرجام باخته اند تا دود بگیرند و عقده حقارت پس دهند . در کوچه پس کوچه های این شهر خراب شده آنجا که بیشتر به ده کوره هایی باد کرده می ماند تا شهر ، ضربات لگد نقاب داران ، قفل خانه ها را هرچند نمی شکند شیشه ها را فرو می ریزد و نگاه تو در تاریکی شب دنبال شیشه شکسته ها بر زمین می افتد . دقایقی بعد ، جوانی به اتهام خرید و فروش مواد مخدر زیر ضربات سنگین پوتین و باتوم بر خاک می افتد و بلندگوی دستی ، نام او را در محله جار می زند. مامور ، تهدید می کند وکسی دیگر همراهی که تا دک ودنده ات را خرد نکرده اند بگو از کجا مواد می آوردی. جوان نگونبخت دراعماق تاریکی فریاد وحشت می کشد. نفس کم می آورد. دستان مادر در میان لگد ماموران، اسپری را عبور می دهد تا نزدیک بینی فرزند و تازه جماعت دستگیرشان می شود که این مرد آسم دارد. آن طرف تر نزدیک خانه ای دیگر، فرمانده ای اختیار از کف داده و کفرش درآمده است . باتوم ها بر تن خسته دیگری می نشینند بی آنکه در انتظار فرمان بمانند. کسی که در سراسر گزارش، سرهنگ را از سروان تمیز نمی دهد و چپق را بدل از بافور می گیرد ، گمان می کند که حالا باید نقش دادستان را هم بازی کند . زبان به دهان نمی گیرد و در تقلاست که اعدام را تجویز کند برای این فلک زدگان . فرمانده در میانه عملیات خوف ، یکباره نقش عوض می کند . با اشاره دستان خود وانمود می کند که ماموران را دارد پس می زند. می خواهد اعتراف بگیرد . چیزی عایدش نمی شود جز سوخته ای از تریاک و چند حلقه فیلم و سی دی و دو سه بسته ای اسکناس چرک و مچاله . و باز نوبت نماینده خودخوانده افکار عمومی است که اظهار فضل کند و از مرد بینوا بپرسد اگر تجارت نمی کردی پس این پول های قلنبه چیست که در پستوی خانه انباشته ای . فیلم به انتها رسید . یکی گفت کاش مونتاژ باشد . اما کسی نپرسید جوان را چه کسی به این حال و روز انداخت . آنکه باید می پرسید ، انگار جیره دولت خورده بود تا تملق و خودستایی بالا آورد . جوان می میرد بی آنکه در این شهر بوی حلوا و دود اجاقی برایش برخیزد . او سال هاست که مرده است . مرده ای که کسی آب بر قبرش نخواهد ریخت و گل به مزارش نخواهد برد.
مکان : پایتخت
زمان : یکی از همین روزهای برگ ریزان
پشت هم آمده بودند. سه دختر 4 ، 6 و 7 ساله . پدر 40 تا 45 ساله . چروکیده و فرتوت . مادر ، رها شده در درد مداوم . خسته که شد گذاشت و رفت . دختر 7 ساله ، شد مادر خانه . می گفت این خانه از آن ما نیست . در قرق باباست . عصبانی که می شود خطرناک می شود . التماس نمی شنود . خودش را نمی شناسد . خواهرانم را نمی بیند . مرا نمی فهمد .
.................................
اعتیاد، روح و عاطفه پدر را دود کرده بود . آن شب قرص های مخدر را در پیاله دوغ حل کرد. گفت معجون تازه است . دخترها دوغ را هورت کشیدند و دیگر هیچ نفهمیدند. کارشان به مسمومیت و کما و شست و شوی معده افتاد . برای پزشک کشیک تعریف کردند که قرص دوغ خورده اند!
..................................
دختر دلش لک زده بود برای بازی . برای خاک بازی و جارو . جاروی خدمتکار را برمی داشت و دیگر نمی داد. یک هفته کسی سراغی از آنها نگرفت . باید فکری می کرد . دست در دست خواهرانش رفت تا رسید به فضای سبز بیمارستان . وقتی برگشتند به بخش ، ذوق زده داد زدند که رفته بودیم پارک .
.................................
مادر که رفت آرزوهای آنها را هم با خود برد . دختر با چشمان آبی غرقه در خیال ، ماتش برده بود. به حرف آمد . گفت آنجا در آن خانه همه چیز بوی غم می دهد . هر ساعت باید بساط دود و منقل به پا کنیم و زغال های سرخ افتاده بر فرش بر چینیم. آن شب اگر همسایه ها نمی رسیدند ما اینجا نبودیم .
..................................
دکتر سعی کرد آرام باشد. تشخیص و درمان او جواب داده بود اما برای آرزوهای بر باد رفته نتوانست کاری کند . خواست دختر را دلداری دهد ، از تلخی واقعیت بغض اش گرفت. لب هایش لرزید و پلک هایش خیس شد. به خود که آمد دید از بهزیستی آمده اند دخترها را ببرند.
بردند آقا . ماشین را بردند . صبح آفتاب نزده خیابان صدا و سیما پارک کردم .کنار گذر ورزشگاه انقلاب . پارک مجاز . رفتم اداره پخش اخبارصدا . برای سردبیری رادیو پیام . ظهر آمدم با تن خسته . جای ماشین آب وجارو شده بود. به میمنت حضور رییس جمهور .
آقای محمود احمدی نژاد!
شما از امروز به یک رای دهنده خوش اخلاق بدهکارید .
همان زمان که شما در سالن همایش های صدا و سیما در حضور یکصد هیات از کشورهای غیرمتعهد در مذمت حق وتوی قدرت های بزرگ سخن می راندید و از حقوق بشر می گفتید ، بیرون از سالن حقوق چندین شهروند ایرانی نقض می شد . جرثقیل نیروی انتظامی ماشین خلق الله را می برد آنجا که می خواست و دریغ از حتی یک خبر .لابد امنیت چنین ایجاب می کرد .
حراست سازمان بی خبر. 110 بی خبر. رفتگر بی خبر.
و ... شما هم حتما مثل بقیه بی خبر .
بگذریم آقای رئیس جمهور ....
شانس آوردید که قلبم را عمل نکرده بودم .
پیاده راه گز کردم . افسری از آنجا گذشت . بی خبر بود . بی سیم زد .
گفتند سری به پارکینگ نمایشگاه بین المللی بزنم. رفتم . خبری نبود .
نشستم تاکسی . سر خیابان سئول مقابل تابلوی توقف ممنوع ماشین را رها کرده بودند.
پلیس، تاب نیاورده بود این اقدام پلیس را . قبض جریمه دوبرگی گذاشته بود !
آقای رئیس جمهور .
شما سالمید ان شاء الله ؟
این نوشته، واکنشی است به تاثیرات فیلم " انجمن شاعران مرده" در یک تماشاگر کاملا آماتور.
خلاصه داستان- داستان فیلم در کالج ولتون یکی از معتبرترین مراکز آموزشی اتفاق می افتد؛ جایی در آمریکا که خانواده ها برای اطمینان از قبولی فرزندانشان در دانشگاه هایی همچون هاروارد، پرینستون و ... آنها را در این کالج ثبت نام می کنند. با شروع سال تحصیلی ، دبیر ادبیات عوض میشود و فردی به نام جان کیتینگ را جایگزین میکنند.او سرشار است از دیدی نو با ذوقی شاعرانه و عارفانه. مدیر کالج اما با روش تدریس کیتینگ موافق نیست . تعدادی از شاگردان با تحقیق دربارهٔ این معلم می فهمند که او زمانی در همین کالج ، انجمنی را اداره میکرده به نام انجمن شاعران مرده . قرار می گذارند این محفل را دوباره به راه بیندازند. اعضای این انجمن ، پنهانی در نیمههای شب درغاری نزدیک مدرسه همدیگر را میبینند و تحولات آغاز می شود . یکی از بچهها به نام نیل که پدری سخت گیر دارد رضايت نامه اى را با امضاى او جعل مى كند تا با آن در تمرين هاى نمايشنامه " روياى شبى در نيمه تابستان" شركت كند. اما پدرش که می خواهد از او فقط و فقط یک پزشک بسازد از موضوع باخبر مى شود و راه پیشرفت او را بدون توجه به علایق اش سد می کند . نیل در پی سختگیریهای بیش از حد پدر خودکشی می کند و این اتفاق بهانه ای می شود برای اخراج کیتینگ...
" انجمن شاعران مرده" مجموعهای است از رویدادهای متنوع، اما تنیده در هم که تلاش می کند نوع نگاه ما را به محیط درونی و بیرونی متحول کند. فیلم، روایتی است از شرایط خاص اجتماعی و آدمهایی که درون این جامعه پیچیده و متضاد روزگار می گذرانند.داستان فیلم از ما میخواهد که تنگنظر نباشیم و ذهن خود را برای شنیدن و دیدن تجربیات شخصی تازه باز بگذاریم.کاراکتر اصلی فیلم، یک پروفسور انگلیسی است که تاثیر مثبتی بر شاگردان خود میگذارد. جان کیتینگ، همان معلمی است که آمده تا مدل تحمیلی سرکوب را در یک مدرسه به آزادی و شادمانی تبدیل کند. او با ورود خود الهامبخش عشق به شعر و شاعری میشود و آینده افرادرا تغییر میدهد. آنچه قرار است مهم باشد در این فیلم، حضور همزمان عشق و خلاقیت و هیجان و تلاش جمعی در محیط درس است .این معلم ادبیات که می خواهد ضرورت نگاه خلاقانه ونوآوری رادرنظام سنتی تدریس بیان کند، سوالاتی برای شاگردان خود مطرح میکند و از آنها میخواهد که در پی جوابی مناسب برای آن باشند. او سپس تعریف تازه ای از شعر و درونیات افراد ارائه می دهد، آنجا که نگاه جبری و خطی به شعر را درفصلی از یک کتاب به تمسخر می گیرد و فریاد بر می آورد که:" پاره اش کنید بچه ها.انجیل که نیست. پاره اش کنید.این یک نبرد است. تلفات آن روح و روان شماست.زبان تنها برای ارتباط برقرار کردن نیست برای ابراز علاقه هم هست". کیتینگ به شاگردانی که هرکدام با مسایل و مشکلات خاص خود درگیرند کمک می کند تا با چالش های موجود رو در رو شوند.فیلم با برخورداری از موسیقی و فیلمنامه ای قوی با ریتمی مناسب پیش می رود و به آنجا می رسد که " شعر قابل اندازه گیری نیست ؛ وزن و قافیه اهمیت ندارد .غنچه های سرخ را آنگه که می توانی برچین . " این معلم اخلاق آن گاه از شاگردانش می خواهد که دنیا را با کلمات و نگاه ویژه و متفاوت خود تغییر دهند. به همین دلیل است که حتی این عبارت را که "گربه روی کاسه نشسته بود" ، از دانش آموزی که شاید درآن لحظه خاص فقط برای رفع تکلیف وخالی نبودن عریضه به زبان می آورد، به عنوان شعر می پذیرد .جان کیتینگ در بخش دیگری از فیلم ، فعل شاگردی را که در هیاهوی قدم های شاگردان دیگر گوشه ای ایستاده و می گوید: " دارم تمرین می کنم که چگونه راه نروم " ، تاب می آورد و حتی تشویق می کند این رفتار را . او مخالف را در فضایی که تفاوت نگاه جرم است به رسمیت می شناسد و متتفاوت بودن را تجویز می کند . طبیعی است که چنین معلمی با این نگاه نوآورانه در کالج تحمل نشود ؛ و زمانی که اخراج او اتفاق میافتد شاگردان ، خود را آماده اعتراض میکنند و فیلم برای تماشاگر سخت اثر گذار می شود ." انجمن شاعران مرده" یک شاهکار کمیاب از "پیتر ویر" و " رابین ویلیامز" است . اگر هنوز این فیلم را ندیده اید ، بروید و ببینید . قصه فیلم را اگر با وضع جامعه امروز ایران هم مقایسه کنید ، حتما به جمع بندیهای جالبی خواهید رسید .